|
...ات من! هر لحظه رو به خدا، پا به پات من! مبهوت تو، مات خندهات من!
خلوت ترین خانه ی خدا چشم تو... و تنها معتکف چشم هات من!
تا ابد، قامتت قیام، سجده کو؟ نترس! قضای سجده هات من!
حضور قلب، ظهور بچسب، تو... تا همیشه گرفتار سهویات من!
بعد تو هیچ کس مثل من نگفت اگر برگشت، تا ابد اقم اصلاه من! زهرا خلیلی
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط فاطمه رخ فروز
|
-نیچه،ژان ژاک روسو،ماکس وبر،اوگوست کنت دوسال است که همگی توی دانشگاه منتظرم هستند.
-مصدق وهیتلر هم مدت هاست ردیف اول کتابخانه محلمان منتظرم نشسته اند. -ومن۲۱ سال است که توی خیابان ولیعصر(عج)منتظرم...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط فاطمه رخ فروز
|
اين داستان كاملا واقعي است. قتل در حياط خانه ما پنچ شنبه بيست وهشتم خردادماه بود وساعت 5/5صبح .من هنوز غرق خواب،كه صداي پدر كه به برادر بزرگم مي گفت:چطور شما متوجه نشديد وحرف هاي از اين قبيل بيدارم كرد!واز آنجايي كه ساعت 8امتحان داشتم زود از رختخواب پريدم، البته بيشتر حس كنجكاوي مرابلندكرد!وسريع خود را به حيات رساندم وناگهان صحنه اي جلوي چشمم ظاهر شد كه نزديك بود سكته كنم!باور كردني نبود!موزائيك هاي خوني وتيكه هاي يك بيچاره كه به قتل رسيده بود!وحشتناك بود نمي دونم چه ساعتي اين اتفاق افتاده بود كه هيچ كدام از اعضاي خانواده متوجه نشده بوديم !چقدر درد ناك بود مقتول را مي شناختم چند وقتي بود كه در مجاورت ما زندگي مي كرد از همسايه گذشته بود وهم خانه شده بوديم!وقاتل را هم حدس مي زدم!مدتي بود كه قاتل كثيف اين مقتول را زير نظر داشت چند بار خودم ديده بودم كه دم غروب از پشت بام همسايه نگاهش مي كرد!هر چند دل خوشي از از مقتول هم نداشتم يه جوراي دلم خنك شد الاقل از دست آشغالاي كه جلوي در خونه مي ريخت كه يكبار هم باعث شده پايم توسط خاري كه جلوي در ريخته بود خون بياد.راحت شدم!اما نه اوهم دل داشت!زندگي داشت!درسته كه زياد اذيتمان كرده بود هم خودش هم جفتش كه براي لانه سازي در سر در خانه ما خاروخاشاك جلوي در مي ريختند!!يا كريم بيچاره بالاخره توسط گربه سياه بدتركيب كوچه خورده شد!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط فاطمه رخ فروز
|
|
|